پرنسس کوچولوی من پـــــــانیـــــا
خاطرات
۲۸/۱/۹۰ دخترم به تازگی کمربند مشکیش رو در کاراته گرفته و از اونجایی که استعداد ذاتی در هنرهای رزمی داره ....داره دوره کیوکوشین رو هم میگذرونه دیگه اینکه فسقل خانم نمیدونم از کی شنیده و یاد گرفته ...از دیروز اگه یک بار صدام کنه و جوابش رو ندم داد میزنه"""""پونه خانم با شما صدام رو نمیــــــــــــــشنوی""":2 (24):عجبا آخه فسقل نخودچی این حرفا چیه؟؟؟؟؟؟ خاله برات چه کادوهای خوشگلی خریده بود دستش درد نکنه.......... دوست دارم خیلی وقته برات چیزی ننوشتم.................... تو این مدت اتفاقات خوب و بد زیادی برامون افتاد............... اول از همه پدربزرگ بابا امیر به رحمت خدارفتن ولی به شما خیلی خوش گذشت....کلی با امیرمحمد و مارینا بازی کردی............اینقدر قشنگ با مارینا صحبت می کردی خانم گلم.... یکی از جمله هایی که دوست داشتم این بود"""مارینا،عسیـــــــــــــــــــسم،بیا ببلم.....حرف بزن"""" وای اون موقع بود که می خواستم همانند لقمه کره عسل بخورمت عاشق غزاله شده بودی.............همش زغاله زغاله........... کلی با دائی رسول سربه سرهم میزاشتین. یکی از اتفاقات خوبی که پیش اومد.....سالم رسیدن مامان فری و بابا خسرو وعمو سعید و مونا به تهران بود..........آخه اونا برای شرکت در مراسم بابا بزرگ با هواپیما میان ارومیه که هواپیماشون به خاطر نقص نمی تونه تو فرودگاه ارومیه بشینه و برمیگردن تهران که خدارو هزار هزار بار شکر سالم میشینن.............خدا خیلی به من رحم کرد...خدایا ممنونم وقتی ما اومدیم تهران.........حال من خراب بود و رفتم دکتر برای مشاوره............دکتر هم بهم تأکید که نه با دعوا گفتن باید دارو مصرف کنم و شما هم نباید دیگه شیر مامان رو بخوری......خیلی سخت بود برام........ولی از فرداش شیر روزهات رو قطع کردم....از اونجایی که خیلی بچه تمیزی هستی با زدن زردچوبه تا حدودی مشکلم حل شد ولی برای خواب ظهرات خیلی با هم درگیر بودیم.....تو این حین مامان فری هم رفتن کیش و ما تنها شدیم ولی با توکل به خدای مهربون تونستیم صبورانه با این قضیه کنار بیایم................وای خانم خوشگله چقدر مامان رو زدی....موهام رو کشیدی ......من بهت حق می دادم خیلی برات سخت بود ...........ولی شبا هنوز پابرجا بود تا یک هفته گذشت........رفتم داروخانه از این داروهایی که برای نخوردن ناخن توی بازار هست خریدم و زدم و چون مزه خیلی خیلی بدی میده دیگه شبها هم نخوردی....بماند که چه ها کشیدیم ولی بازم صبر جواب داد..............هنوز دوست داری ولی نمی خوری.........دلت براش خیلی تنگ میشه ولی مامان فری از کیش کلی برات سوغات آوردن................... رفتیم خونه خاله ژیلا.......وای خاله کلی ماساژت دادن و کلی کیف کردی خانم گل...............با مهدی کلی بازی کردی خانم گل ببخش م رو همه چیز رو خلاصه برات تعریف کردم................... دوست دارم خوشگلم ببخشید خیلی وقته که نمیتونم برات چیزی بنویسم .....از بس بلا شدی عزیزم به نقاشی کردن خیلی علاقه نشون میدی......همه جور استعداد هم داری مادرجان تنها چیزی که داره نگرانم میکنه...وابستگی شدیدیه که بهم پیدا کردی...... ۴شنبه شب رفتیم خونه خاله شراره اینا....نمیدونی چقدر خوشگل با آبتین بازی کردین منو خاله شراره خیلی خوشحال شدیم......قربونتون برم که بزرگ شدین و همدیگررو دوست دارین مامانی تو صحبت کردن که خیلی پیشرفت کردی.......... دوست دارم آخ که چقدر بی معرفتم ........از عید نیومدم خونت بهت سربزنم.....ولی یادتم خیلی یادتم چقدر عاشق غذای نذری بودی.......چقدر امام حسین رو دوست داشتی میومدیم دنبالت تا بریم همگی عذاداری این سومین سالیه که تو نیستی و ماهم دلتنگ تو نازنینم دوست دارم.........دوست دارم خدایا روح بابابزرگ من رو آروم در پناه خودت حفظ کن......... فاتحه مامان هزار ماشا..تو حرف زدن خیلی پیشرفت داری........از این بابت مثل خودمی پرحرف پرحرف هر بلایی که سر مامانی فری آوردم قراره که شما سرم بیاری....آخه من خیلی شیطون بودم ولی بابا امیر اینجوری که مامانی شیرین میگن خیلی بچه سربراهی بوده و درس خون و آروم............ آخه چه معنی داره بچه مامانش رو اذیت نکنه.... خدا به خیر بگذرونه..... اما اندر اتفاقات این چند روز:::::: شما به شدت یبوست شده بودی که حتی از مقعد کوجولوت خون هم اومد که من و بابا امیر خیلی ناراحت شدیم شعر یه توپ دارم رو یاد گرفتی و باهم می خونیم: یه توپ دارم قیلقیلیه سرخ و سفید و آبیییییییه میزنم زمین هوا کنه نمیدونی تا کجااااااا بره من این توپ رو نداشتم مشقامو خوب نبشتم بابام به من عیییییدی داده یه توپ قیلقیلیه چند بار برات happy brithday to you رو خوندم و شما هم با لحجه خیلی شیرینی میگی.....اینکه علیرغم میل باطنیم تصمیم گرفتم باهات انگلیسی کار کنم...کلی کارت و کتاب و پازل هم برات خریدم پانیا...........دوست دارم پانیا خانم حسابی شیرین زبون شدی..... خیلی محتاطی و من این خصلتت رو خیلی دوست دارم....... تا بهت میگم مامان الو (گوشی تلفن)رو بیار زودی برام میاری وای کلی کیف
میکنم....... حسابی بلدی خودت رو چطوری تو دل همه جا کنی بلاچه مامان......... شعرهایی که پانیا می خونه: تاب
تاب...عبببباسی.........منو نیدازی اگه بنداز.....بگل بابا بیدازی.......کیار مامان بیدازی من میگم سلام به روی میگه
ماهت ... من میگم به چشمون میگه سیاهت... من میگم:تولد پانیا جونه میگه:::ماشا.. من میگم:پانیا جونم تو سالنه میگه:::ماشا.. من میگم:منتظر بابا امیرجونه میگه:::ماشا.. قشنگ دیگه جمله میگی.....وبه پیرامونت خیلی دقت
میکنی عاشق کبابی مادرجان تازگی ها یک کمکی شیر پاستوریزه می خوری و دل من
رو شاد میکنی عسلم میدونی وقتی به اسم کوچیک صدام میکنی کلی ذوق
میکنم...برای همین وقتی کارت گیره داد میزنی پونه
جونم......پونه خوشگله همون موقع س که باید بیان من رو از زمین جمع
کنن چهار شنبه...خاله شراره و عمو علی و آبتین اومدن
خونمون و با آبتین کلی بازی کردی....آبتین خیلی بزرگ شده مامان جون....من و خاله
شراره کلی ذوق میکردیم شماها باهم بازی میکنین دوست دارم دوست دارم دوست
دارم وای که عسل یه واژه کم و بیمقداریه در مقابل تو فرشته کوچولوم....... چقدر بزرگ شدی عزیزم.......... چقدر به داشتنت می بالم......... چقدر...چقدر....چقدر....... تقریبا کامل حرف میزنی و تا جایی که بتونی مفهوم و خواسته هات رو بهمون می رسونی عاشق بیرونی البته بدون هرگونه کلاه و کت و کاپشنی................ تو این مدت اتفاقات ناخوشایندی برات افتاد یک شب در کمال ناباوری به شدت تب کردی و این تبت تا سه روز ادامه داشت ...طوری که من و بابا امیر از شدت نگرانی رفتیم خونه مامان شیرین و بابایی....بدون هیچ علائمی.تا اینکه دکتر خوبت درمان با آنتی بیوتیک رو شروع کردن و این باعث پایین اومدن تبت شد.....و اما دلیل : عفونت ادراری بسیار زیاد که عزیز دلم رو خیلی اذیت کرد..........وقتی به چشمای کوچولوی بی حالت نگاه می کردم،می مردم و دیوونه میشدم...نمیدونی عسلکم چه شبهای سختی رو گذروندیم. هنوز که هنوزه داری آنتی بیوتیک مصرف میکنی تا اسکن مثانه رو انجام بدیم...خدا رو شکر جواب اسکن کلیه شما چیزی نداشت و خیال من و بابا امیر راحت شد. ۱۷/۸/۸۹ ....واکسن ۱۸ ماهگی شما رو زدیم و شما دو روز تب داشتی که خدارو شکر با استامینوفن و تن شویه ...به خیر و خوشی تموم شد. اینکه میگم خیر و خوشی ...چون میدونستیم به خاطر واکسنه و شبهای خیلی بدی رو به خاطر ندونستن علت تب شما گذرونده بودیم. دوست دارم................دوست دارم..............دوست دارم دوست داریم ......دوست داریم............دوست داریم
دختر نازم از دیروز یه کار جدید یاد گرفته که من و باباش سخت مشعوف و حیرتزده شدیم و اگه مسئله آینده نگری هم باشه به شدن نگران خرج و مخارج
اونم اینکه خانم راه بینیشون رو یاد گرفتن و هرازچند گاهی یک انگشتی داخل سوراخ ها میکنن و یه چرخشی میدن و غش غش فاتحانه از پیدا کردن دقیق مسیر می خندن.gif)
اینکه بابای بیچاره ش باید بیشتر کارکنه تا هزینه جراحی بچم دربیاد.gif)
از اونجایی که به تازگی هر فیلم آشغال و مزخرفی که میاد رو میگیرم تا هنگام خوابوندن پانیا دیوونه نشم"""چون بعضی اوقات 45 دقیقه یا بیشتر زمان میبره"""تعداد فیلمهای آواره که جلدشون از دست یگانه دخترم جر خورده زیاد شده .......دیروز از شهر کتاب 2 تا جای سی دی گرفتم که بدبختها رو از آوارگی نجات بدم...کویت پانیا بود نمیدونین وسط آشغالا چی کار میکرد تا 12:30 شب که به زور بابای گرامیش خوابوندش همش میگفت بریم سی دی بازی.gif)
ما هنوز درکف کادو نگرفتن و هستیم و همسری در کف پول خرج نکردن...ای روزگار چه سوزوندی دلم رو.gif)
چشم امیدمان هم به 3 خرداد است که خیر سرمان سورپریز....سور پرایز....سوربرق.....سورشوک....سور ......شویم
.gif)
.gif)
کلی کادو گرفت و کلی جیغ و داد و هوار راه انداخت
کلی با دوستاش بازی کرد.............کلی مامانش رو حرص داد...........کلی دنبالش دویدم..........
ولی خیلی خوب بود...خدارو شکر
من هم برای جناب همسری به عنوان کادوی سالگرد ازدواج آیپاد 2 خریدم...دیگه اونم خرکیف شد اساسی.gif)
.gif)
ولی از اونجایی که دیروز کلا درگیر کاراش بود هیچی به من کادو نداد.gif)
.gif)
منم شب که انتظاراتم با دیوار بتونی مواجه شده بود.....کلی غصه خوردم
گناه داشتم دیگه مگه نه؟؟؟؟

پانیا کلا از جاهای کوچیک و در بسته اصلا خوشش نمیاد""نه اینکه ما خونمون 10000 متره
بچم عادت نداره""
ساعت 7 حرکتمون بود که همسری ساعت 6 تازه از سرکار برگشت خونه"""ایول این همه خونسردی"""تور اه با کلی دعا که به موقع برسیم به قطار گذشت......
اما بشنوید از اتفاقات داخل قطار:
بچم قطار ندیده بود تا رفتیم تو کوپه هوار هوار
هرچی هم فحش به زبون خودش بلد بود به من و باباش داد..........کلی گازوچنگ هم نوش کردم.....
بیچاره همسری که تا دوساعت خانم رو تو واگنها می چرخوند تا عادت کنه
....ازقضا بچه های یه مدرسه راهنمایی رو با همون قطار ما داشتن میبردن اردو.........این پانیا یک پدری ازمون درآورد ...بریم پیش بچه ها بریم پیش بچه ها...ای وای
مادر بشین اینا پسرن آخه یک کم خودت رو بگیر.....اصلا
اونا هم هی میومدن میرفتن براش به به میاوردن.......
فردا هم که رسیدیم مشهد و رفتیم هتل ...سر این چرخها که چمدون هارو میزارن توش ومی برن تو اتاقها.......چی کشیدم یا علی!!!!!مگه پدر صلواتی پایین میومد...........انگار بلندگو قورت داده هوار جیغ خودش رو میزد![[تصویر: 3 (87).gif]](http://banoo.net/smiley/3/3%20(87).gif)
بعد معلوم شد بچم عاشق شده این کارا رو میکنه..........حالا اگه گفتین عاشق کی؟؟؟؟عاشق اون زنگ روی چرخه
یک کم استراحت کردیم و رفتیم حرم........جاتون خالی .....یک نماز جماعتی زدیم به بدن که دیدم نفسمم داره ادای مارو در میاره.....نمیدونین چقدر حس قشنگی رو تجربه کردم....با دستای کوچیکش قنوت میگرفت ...یا وقتایی که سجده میرفت""""خدایا شکر""""
شب واسه شام یه دوستی دارم که مشهد زندگی میکنه و دوقلو داره ولی بچه هاش 6 ماهی از پانیا بزرگترن....قرار داشتم...اونم یه جایی رو پیشنهاد داد که زمین بازی برای بچه ها داره و ما راحت تر می تونیم شام بخوریم
پانیا مربی رو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه.....داد میزد خاله بیا خاله بشین....خاله شام بده....خاله آب بده............بیچاره.gif)
فردا هم موقع برگشتن از مشهد بازهم تو قطار همون برنامه ها تکرار شد....
نتیجه اخلاقی این مسافرت::::
دختر ما یک کم احتیاج بیشتری به مواظبت داره.....زود عاشق میشه
سال ۱۳۹۰ هم اومدو من سه ساله که نگهدار این فرشته هستم ...خدایا ممنون
شکر خدا پروژه از شیرگیرون با موفقیت تمام شد.gif)
.gif)
حالا اگه خدا بخواد بعد از تولد 2سالگی میریم برای راند دوم از پوشک گیرون که باید قیافه من رو تجسم کنین در حالی که روسری به سرم بستم و دارم هی فرش میشورم هی فرش می شورم.gif)
.gif)
ولی اینم بگم با تمام سختی هاش ولی از اینکه می بینین یه فسقل چقدر خوب با مسائل کنار میاد و چقدر درک بالایی دارن کلی ذوق مرگ میشین.gif)
اینکه زود خانم های مزدوح برن تو کارش خانم های مجرد هم دنبال بابای بچه بگردن

پانیا خانم خوب حرف میزنه....تا دلتون بخواد لوس تشریف دارن و به شدت بابایی هستن.....اینم از فواید دختر داشتن.gif)
۲۱/۱/۹۰.gif)
.gif)
یک سرویس قابلمه دسینی که خیلی خوشگل بود تا دیروز چند بار می خواستم
شم و خودم برش دارم
ولی هی به خودم گفتم تو بهترش رو می خری گول این شیطون رو نخور....آدم باش و از این حرفا....
دیگه جناب همسری 3 روز رفتن ماموریت و من و فسقل تنهاییم.....بنده خدا دیشب میگفت خدا بهت صبر بده دیگه فقط خودتی.......
البته ما برای ناهار و شام از یک هفته قبل چترمان را بر پشت بام خانه مادرمان افکندیم اینکه آشپزخانه به مدت 3 روز کلا به جز صبحانه تعطیل می باشد


دیشب کلی هم خودشیرینی کردم و دل پدرشوهرم رو بردم ناکجاآباد.gif)
واینگونه بود که عروس خوبه کیه؟؟؟؟؟؟؟منم منم
.....برای تمرین این فن هم یه دسته جاروبرقی مرده ه داریم که رو سر من بدبخت هی تمرین میکنه.....
.....یه مدال هم در بوکس گرفته که دیگه تعریف نداره![[تصویر: 4 (19).gif]](http://banoo.net/smiley/4/4%20(19).gif)
تعریف از بچم نباشه خیلی ماشالا اکتیوه...فقط مونده این بلا رو
سرم بیاره..
میبرمش پارک .موقع برگشتن انگار توهین به جد بزرگش کردم...هر تکه از روسری...عینک....کیف....دماغ.......دهن....موهام به یه سمتی کشیده میشن و با انصاف وقتی دست کم میاره از دندان هم استفاده میکنه......که البته این هم یه مزیتیست که من بهش توجه نداشتم و با روشن گری های همسرم بهش رسیدم و اونم اینکه بچمون با چنگ و دندان اموال و خواسته هاش رو حفظ میکنه
خداروشکر
اندر حکایات خودم:
دیروز ماشیم همسری رو برداشتم و رفتم دکتر....آی به غلط کردن افتادم
....مگه جای پارک پیدا میشد؟؟؟؟بعدشم دقیقا زیر تاپلوی پارک ممنوع گذاشتم آخه دیرم شده بود...اصلا نفهمیدم دکتر چی گفت من چی گفتم
خیر سرم رفته بودم مشاور
17 تولد پانیاست ولی متاسفانه مصادف شده با شهادت حضرت فاطمه.gif)
...اینکه قرار بر این شد که 22 تولدش رو بگیریم که چی؟؟؟؟مصادف میشود با سالگرد ازدواج.gif)
یعنی چی یعنی بیچاره آقای همسر......بیچاره.gif)
حالا من که نه کادوی تولد و نه عیدی براش خریدم مجبورم جلوی فک و فامیا حسابی سنگ تموم بزارم و خودی نشون بدم
حالا به نظرتون چی بخرم که جلوی سر و همسر و مادر شوهر و .....................سربلند بیرون بیام؟
۳۰/۱/۹۰
ما همچنان با خواب ظهر مشکل داریم....خانم به هیچ صراطی مستقیم نیست و تا یکی دو دسته از موهای من شهید نشن ول نمیکنه...بی انصاف انگار داره با دشمنش میجنگنه
مادر جان من بیچاره به خاطر خودت میگم وقتی هم که می خوابه من داغونم
ای وای
گهگاهی که یه روزنامه کیهان به زبونش خودش بهم فحش میده.gif)
هرروز هم بچم به یه چیزی ارادت پیدا میکنه..........
یه روز کارتون.......یه روز حروف انگلیسی.........یه روز کمد لباسای من.....یه روز کابینت های آشپزخونه............یه روز دمپایی های دستشویی
دیدین برای هر سال یه اسم میزارن....ما هرروزمون اونحوریه.....فکر کنم امروز روز دمپایی های دستشویی باشه.gif)
دیشب رفته بودیم خونه صمیمی ترین دوستم خاله شراره که اونم از قضا یه پسر داره که دو ماه از پانیا بزرگ تره و من عاشقشم "آبتین خاله"............وای من و شراره بیچاره شدیم از بس اینا
بودن...حالا بماند چقدر این وسط کتک هم خوردیم
سر یه توپ داشت جنگ میشد
هردو هم باهم جیغ میزدن و گریه میکردن..ای وای
تا اینکه بنده خدا عمو علی با ساز دهنی برای اینا آهنگ زد تا یک کم وضعیت سفید شد.
دستش درد نکنه.....بنده خدا:)
شب موقع اومدنبابا امیرگفت تا 24 ساعت صدای اینا تو کلم میمونه..ماشالا چقدر بلا شدن
هووووووووووووووووووورا
![]()
و ما یک هفته رفتیم ارومیه........![]()
مارینا هم که تا تورومیدید از ته دل برات می خندید......با اینکه شما یک سال از مارینا بزرگتری ولی حس مادرانه ای بهش داشتی....قربون خدا برم که دخترکوچولوهای نازنازی از کودکی این حس و غریضه رو دارن.....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
طوری درد داشتی که گریه میکردی و انگشت من و بابا امیر رو ول نمیکردی...آخ بمیرم برات نازگلم![]()
![]()
من حدس میزنم داری دندون در میاری چون همیشه شما یبوست میشی....هرچی بود خداروشکر تموم شد...حالا هرروز بهت سوپ و کره و روغن زیتون میدم مامان جونم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

Make animated gif
| Design By : shotSkin.com |

