تبليغاتX
پرنسس کوچولو
خاطرات
ImageChef.com - Custom comment codes for MySpace, Hi5, Friendster and more

 

مرسی خاله جونی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 22:54  توسط پونه  | 

 

سلام نازم

یک سال گذشت.

یکسال از روزی که فهمیدم تو،تو فرشته کوچولو تو وجودم جای گرفتی...........خدای من ،پارسال پاره تنم یک نقطه توی وجودم بود و امسال یک دختر کوچولو در کنارم.شکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

چقدر یادآوری خاطره فهمیدن بارداریم برام لذت بخشه.............چقدر شیرینه.

تو روزهایی که غم ازدست دادن علی بابا (پدربزرگ مهربونم)توی وجود هممون بود و داشت توی دل همه خونه می کرد....تو اومدی......بهتره بگم خداوند تورو به ما هدیه داد.

همه چیز به یک باره عوض شد،مامان من سرحال شد و همش واسه تو نقشه میکشید.....برات کادوهای ریزو درشت می خرید وتو داشتی رشد می کردی.

می خوام خاطره بارداریم رو یک بار دیگه برات اینجا بزارم...........تا همیشه بدونی که بزرگترین معجزه خداوندی هستی .

دوست دارم.

۸۷/۶/۱۹

 

خبر خبر:

امروز صبح نمیدونم چم شده یه احساس عجیب غریبی دارم.لباسامو پوشیدم که برم خونه مامان فری ولی نمیدونم چرا سر از داروخونه درآوردم انگاری یه نفر بهم میگفت چی کار کنم از خانومه خواهش کردم که یه بیبی چک بهم بده.

زودی رفتم خونه مامان اینا یواشکی رفتم دستشویی وای یه خط کمرنگ ظاهر شد.سریع اومدم به خاله شراره زنگ زدم گفت مبارکه.به امیر زنگ زدم اونم حولتر از من اومد باهم رفتیم آزمایشگاه تست بدم .

وای خدایا یعنی میشه٬دستام یخ کردن و میلرزن.فشارم افتاده پایین این رگ مگه پیدا میشه.

امیرم بدتر از من خانومه گفت جوابو عصری تلفنی بهتون میگیم.

حالا مگه میگذره خدایا ناامیدم نکن.

 

استقبال:

الان ساعت ۶:۴۵ دقیقه و من و امیر و مامان منتظریم ۷ شه که زنگ بزنیم آزمایشگاه.امیر زنگ زد٬ وای

بتام۶۲ از نظر آزمایشگاه باردارم ولی باید با دکتر مشورت کنم.

زنگ زدیم دکتر فردا وقت داد.امیر نمیدونه باید چی کار کنه رفت از پوپک ۳ جعبه شیرینی خرید.

اول رفتیم خونه مامان فری که به بابا بگیم.بابا خیلی جدی گفت مبارکه (گلم بابایی همیشه سعی میکنه احساساتشو کنترل کنه ولی فقط چند روز میتونه)

زودی رفتیم بالا خونه مامان امیر وای دارم از خجالت میمیرم.امیر تا گفت بابا زد زیر گریه خلاصه استقبال گرمی از مهمون ناخونده انجام شد.سعید و مونا هم اومدن بابا لو داد وای کلی هم اونا جیغ زدن.

من و امیر هنوز وقت نشده با هم حرف بزنیم  

 

خلو ت من وامیر:

 من و امیر محکم همدیگرو بغل کردیم و من گریه میکنم اونم مثل همیشه تو چشمای خوشگل و مهربونش اشک جمع شده و هردو خدارو شکر میکنیم.

ما الان یه موجود کوچولو داریم که تو دل منه٬وما عاشقشیم

امشب یه نفر دیگه با ما به رختخواب میاد و ماهردو بهش شب بخیر گفتیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/19ساعت 21:45  توسط پونه  | 

سلام بهار زندگیم

امروز چقدر شاد وسرحال از خواب نازت بیدارشدی کلی باهام حرف زدی....ولی من نگران بودم نمیدونستم تا چند ساعت دیگه باز هم اینجوری برام خنده میکنی؟

امروز 17/6/88 هست و شما باید واکسن 4 ماهگی تو بزنی و من نگران هستم.

ساعت 10 بود که از خونه رفتیم به سمت درمانگاه.....پانیا به خدا قسم بدنم می لرزید ولی مدام داشتم به خودم انرژی مثبت می دادم و تو وروجک نازنازی هم برام می خندیدی........

قطره استامینوفن رو بهت دادم .قتی رسیدیم درمانگاه شما خواب خواب بودی،ولی وقتی نوبتمون شد شما یهو دوتا چشمای خوشگلت رو باز کردی وبازهم برام خندیدی..............

اولین باری  بود که می خواستم خودم کنارت باشم.....موقع زدن واکسن یه کوچولو گریه کردیو من هم سریع بغلت کردم،خیلی زود هم آروم شدی....من هم خوشحال بودم که به خیر گذشته.آخه اکثر خاله های نی نی سایتی که فندقاشونو  واسه واکسن برده بودن حسابی درگیر شده بودند و من هم از یک هفته کابوس واکسن شمارو گرفته بودم.

ساعت 2 بعدازظهر شمارو خوابوندم و خودم هم کنارت دراز کشیدم،یکهو با یک جیغ بنفشی از خواب پریدی که تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد......سریع بغلت کردم ولی اصلا خیال نداشتی که آروم شی تا ساعت 4:45 که بابا امیر اومد خونه یکبند جیغ زدی و گریه کردی ومن هم مدام راه می بردمت........مامانی خیلی ترسیده بود می دونی که اون اصلا طاقت گریه های شمارو نداره .............

بابا امیر بردت توی حیاط که آروم تر شدی و من هم زودی وسایلمون رو جمع کردم و برگشتیم خونه که بابا امیر شمارو برد بیرون تا من یک کمی استراحت کنم .........وکلی کادوهای خوشگل به خاطر 4 ماهگی برات خرید........

۴ ماهگیت مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک

شما از بیرون اومدی سرحال بودی ولی بعد از نیم ساعت گریه هایی می کردی که تا امروز از هیچ کس ندیده بودم............شب تب کردی 5/38 .........وای پانیا من و بابا امیر داغون شدیم هر 2 ساعت هم از خواب با چنان جیغ هایی می پریدی که بندبند وجودمون درد می کنه.

بابا امیر که همیشه نقش آرام بخش رو واسه من داره......خودشم هم خیلی نگران بود.

احساس می کنم وجودت آب شده.

از حالا نگران واکسن دو ماهه دیگه شما هستم .وای خیلی سخت تره چون شما بزرگتر میشی و بیشتر درد رو می فهمی.

حالا می فهمم پدر و مادرهامون چه زحمتی برامون کشیدن و ما با کوچکترین چیزی چه زود ازشون دلگیر میشیم........آیا واقعا حق داریم؟

پانیای عزیزم:

دوست داریم و به وجودت می بالیم.

حاضرم تا آخرین لحظه زندگیم اونقدر خسته بشم ولی تو گل من شاد و سلامت باشی.

حاضرم بمیرم نباشم تا تو همیشه باشی.

تو بهترین میوه بهشتی که خدا،خودش با دستهای مهربونش برای ما چیده.....و ما امانت داریم.

امیدوارم که بتونیم از تو نازنینم به بهترین صورت مواظبت کنیم.

آمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت 23:42  توسط پونه  | 

 

امروز بابا امیر رفت مأموریت.

ولی قراره شب برگرده.....ما هم مهمون داریم،جفت پدربزرگ ها و مادربزرگ های شمارو دعوت کردم.

البته مامانی فریده از صبح اومدن کمک و کلی هم زحمت کشیدند.

چیزی که امروز را برای من یک روز خاص کرده و همیشه تو ذهنم می مونه اینکه:

من شمارو به تنهایی بردم حموم.

چقدر حس خوبی دارم.وای پانیا از خوشحالی و ترس تمام بدنم می لرزید ولی تونستم.

به شماهم خیلی خوش گذشت..چون حسابی با هم آب بازی کردیم.

تو بهترینـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/16ساعت 15:44  توسط پونه  | 

سلام دختر نازم

 امروز خبر بیماری دانیال رو خوندم ...........نمی دونی چقدر ناراحت شدم و دلم شکست

خدایا ازت خواهش می کنم به صدای شکستن دل همه مامانها گوش کن و سلامتی دانیال کوچولو رو بهش برگردون...

دختر نازم تو هم دعا کن که از تو پاک تر وجود نداره.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/05ساعت 15:38  توسط پونه  | 

 سلام قند عسل

امروز صبح با مامانی و شمارفتیم تا برای خاله شراره جون یه هدیه کوچولو بخریم و شماسوار کالسکت مثل پرنسس ها نشته بودی و اصلا مامان رو اذیت نکردی ووقتی که آمدیم خونه خیلی خسته شده بودی و یکم شیر خوردی و خوابیدی.......قربونت برم عزیزم

شب خونه خاله شراره اینا دعوت بودیم...وای وای اولش غریبی کردی و کلی هم گریه کردی ولی بعدش دیگه کم کم شروع کردی به دلبری و خندیدن.

وای آبتین خیلی بزرگ شده..یا به عبارتی حسابی مرد شده،کلی صدا و ادا و اطوار داره...........خیلی جالب بود یهو یه جیغی کشید شما هم با تعجب اطرافتو نگاه می کردی.

برای اولین بار آبتین رو بغل کردم و کلی هم کیف کردم چون اصلا غریبی نکرد و کلی باهم تو خونه گردش کردیم...البته اون موقع شما تو بغل بابا امیر خوابیده بودی.

دیگه کلی با خاله شراره اینا راجع به اینکه سال دیگه شما دو تا چه کارهایی انجام می دین حرف زدیم و پیش بینی کردیم.

شب هم یکم بدخواب شدی ولی اصلا مهم نیست.

 اینم عکس پسملی خودم

 create animated gif
Create animated gif

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/28ساعت 23:23  توسط پونه  | 

سلام عسلی جونم

وای نمیدونی امشب هزاربار بیشتر عاشقت شدم،شب سالگرد عروسی نازیلا و دایی مرتضی بود و همگی شام رفتیم بیرون......وای پانیا شما خیلی خانم بودی تا از ماشین پیاده شدیم و شمارو گذاشتیم توی کریر،شما چشمات رو بستی و خوابیدی...

مهربونم مرسی که اجازه دادی مامان راحت شامشو بخوره.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/20ساعت 23:7  توسط پونه  | 

سلام بهترین بهونه برای زندگی

امروز شنبه است و نازدختر من سه ماهه شد...........عزیزم مبارکه٬انشا..که ۱۰۰۰ ساله شی و شاد وخرم زیر چتر مهربونی خداوند زندگی کنی و همیشه سالم باشی٬چه من کنارت باشم و چه خداوند چیز دیگری رو برامون مقدر کرده باشه.............

 

امروز ظهر بابا امیر زودی اومدن و با مامان جون راه افتادیم به سمت ارومیه.توی راه ورورجک خانم ۲ ساعت هم نخوابیدی و کلی شیطونی کردی.

ساعت ۱۱:۴۵ هم رسیدیم که  دیدیم همه منتظرمون هستند و لی شما خواب خواب بودی و دلبریهات موند واسه فردا......

خیلی خسته شدم نازگلم آخه ۷ ساعت راه اومدیم

دوست دارم هزارتا

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes
+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 23:55  توسط پونه  | 

سلام نازگلم

امشب مراسم اولین سالگرد عروسی عمو سعید وزن عمو مونا بودSmileyCentral.com که بازهم شما دختر خیلی خوبی بودی وکلی برای همه دلبری کردی.

SmileyCentral.com

زن عمو کلی خوشگل شده بود...........تو هم با تعجب همه رو نگاه می کردی

یک دور هم با بابا امیررقصیدی عروسکم

SmileyCentral.com
+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/16ساعت 23:46  توسط پونه  | 

سلام

امروز شما برای اولین بار می خواستی بری عروسی و من و بابا امیر نمی دونستیم شما چه عکس العملی نشون میدی...................

ولی اینقدر خانم بودی که حد نداشت و اونجا همه عاشقت شدن و کلی ازت عکس گرفتند.

دیگه ساعت ۱۱:۳۰ بود که گریه های خواب و خستگی شروع شد و ما هم زودی برگشتیم خونه

ایشا...یه روز شمارو تو لباسس سفید عروس ببینم خانومی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/15ساعت 23:41  توسط پونه  |