سلام به بهترین ماه خدا
دوشنبه هفته پیش من و جناب همسری با مامان خوشگلم و فندق با قطار رفتیم به سمت مشهد
پانیا کلا از جاهای کوچیک و در بسته اصلا خوشش نمیاد""نه اینکه ما خونمون 10000 متره
بچم عادت نداره""
ساعت 7 حرکتمون بود که همسری ساعت 6 تازه از سرکار برگشت خونه"""ایول این همه خونسردی"""تور اه با کلی دعا که به موقع برسیم به قطار گذشت......
اما بشنوید از اتفاقات داخل قطار:
بچم قطار ندیده بود تا رفتیم تو کوپه هوار هوار
هرچی هم فحش به زبون خودش بلد بود به من و باباش داد..........کلی گازوچنگ هم نوش کردم.....
بیچاره همسری که تا دوساعت خانم رو تو واگنها می چرخوند تا عادت کنه
....ازقضا بچه های یه مدرسه راهنمایی رو با همون قطار ما داشتن میبردن اردو.........این پانیا یک پدری ازمون درآورد ...بریم پیش بچه ها بریم پیش بچه ها...ای وای
مادر بشین اینا پسرن آخه یک کم خودت رو بگیر.....اصلا
اونا هم هی میومدن میرفتن براش به به میاوردن.......
فردا هم که رسیدیم مشهد و رفتیم هتل ...سر این چرخها که چمدون هارو میزارن توش ومی برن تو اتاقها.......چی کشیدم یا علی!!!!!مگه پدر صلواتی پایین میومد...........انگار بلندگو قورت داده هوار جیغ خودش رو میزد![[تصویر: 3 (87).gif]](http://banoo.net/smiley/3/3%20(87).gif)
بعد معلوم شد بچم عاشق شده این کارا رو میکنه..........حالا اگه گفتین عاشق کی؟؟؟؟عاشق اون زنگ روی چرخه
یک کم استراحت کردیم و رفتیم حرم........جاتون خالی .....یک نماز جماعتی زدیم به بدن که دیدم نفسمم داره ادای مارو در میاره.....نمیدونین چقدر حس قشنگی رو تجربه کردم....با دستای کوچیکش قنوت میگرفت ...یا وقتایی که سجده میرفت""""خدایا شکر""""
شب واسه شام یه دوستی دارم که مشهد زندگی میکنه و دوقلو داره ولی بچه هاش 6 ماهی از پانیا بزرگترن....قرار داشتم...اونم یه جایی رو پیشنهاد داد که زمین بازی برای بچه ها داره و ما راحت تر می تونیم شام بخوریم
پانیا مربی رو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه.....داد میزد خاله بیا خاله بشین....خاله شام بده....خاله آب بده............بیچاره.gif)
فردا هم موقع برگشتن از مشهد بازهم تو قطار همون برنامه ها تکرار شد....
نتیجه اخلاقی این مسافرت::::
دختر ما یک کم احتیاج بیشتری به مواظبت داره.....زود عاشق میشه

پانیا کلا از جاهای کوچیک و در بسته اصلا خوشش نمیاد""نه اینکه ما خونمون 10000 متره
بچم عادت نداره""ساعت 7 حرکتمون بود که همسری ساعت 6 تازه از سرکار برگشت خونه"""ایول این همه خونسردی"""تور اه با کلی دعا که به موقع برسیم به قطار گذشت......
اما بشنوید از اتفاقات داخل قطار:
بچم قطار ندیده بود تا رفتیم تو کوپه هوار هوار
هرچی هم فحش به زبون خودش بلد بود به من و باباش داد..........کلی گازوچنگ هم نوش کردم.....بیچاره همسری که تا دوساعت خانم رو تو واگنها می چرخوند تا عادت کنه
....ازقضا بچه های یه مدرسه راهنمایی رو با همون قطار ما داشتن میبردن اردو.........این پانیا یک پدری ازمون درآورد ...بریم پیش بچه ها بریم پیش بچه ها...ای وای
مادر بشین اینا پسرن آخه یک کم خودت رو بگیر.....اصلااونا هم هی میومدن میرفتن براش به به میاوردن.......
فردا هم که رسیدیم مشهد و رفتیم هتل ...سر این چرخها که چمدون هارو میزارن توش ومی برن تو اتاقها.......چی کشیدم یا علی!!!!!مگه پدر صلواتی پایین میومد...........انگار بلندگو قورت داده هوار جیغ خودش رو میزد
![[تصویر: 3 (87).gif]](http://banoo.net/smiley/3/3%20(87).gif)
بعد معلوم شد بچم عاشق شده این کارا رو میکنه..........حالا اگه گفتین عاشق کی؟؟؟؟عاشق اون زنگ روی چرخه

یک کم استراحت کردیم و رفتیم حرم........جاتون خالی .....یک نماز جماعتی زدیم به بدن که دیدم نفسمم داره ادای مارو در میاره.....نمیدونین چقدر حس قشنگی رو تجربه کردم....با دستای کوچیکش قنوت میگرفت ...یا وقتایی که سجده میرفت""""خدایا شکر""""
شب واسه شام یه دوستی دارم که مشهد زندگی میکنه و دوقلو داره ولی بچه هاش 6 ماهی از پانیا بزرگترن....قرار داشتم...اونم یه جایی رو پیشنهاد داد که زمین بازی برای بچه ها داره و ما راحت تر می تونیم شام بخوریم
پانیا مربی رو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه.....داد میزد خاله بیا خاله بشین....خاله شام بده....خاله آب بده............بیچاره
.gif)
فردا هم موقع برگشتن از مشهد بازهم تو قطار همون برنامه ها تکرار شد....
نتیجه اخلاقی این مسافرت::::
دختر ما یک کم احتیاج بیشتری به مواظبت داره.....زود عاشق میشه
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۰/۰۲/۱۳ ساعت 12:22 توسط پونه
|