سال نو مبارک

اوه

بعد از دوسال اومدم چی بگم اخه؟؟؟

ولی نه بهانه ای قشنگ تر از سال نو مبارک هم میشه آیا؟؟؟

سال نو همه مبارک............ایشالا سلامتی و شادی و روزی حلال نصیب هممون شه

سلام عزیزم

اندرحکایات من و پانیا:
دختر نازم از دیروز یه کار جدید یاد گرفته که من و باباش سخت مشعوف و حیرتزده شدیم و اگه مسئله آینده نگری هم باشه به شدن نگران خرج و مخارج
اونم اینکه خانم راه بینیشون رو یاد گرفتن و هرازچند گاهی یک انگشتی داخل سوراخ ها میکنن و یه چرخشی میدن و غش غش فاتحانه از پیدا کردن دقیق مسیر می خندن2 (8)
اینکه بابای بیچاره ش باید بیشتر کارکنه تا هزینه جراحی بچم دربیاد2 (10)
از اونجایی که به تازگی هر فیلم آشغال و مزخرفی که میاد رو میگیرم تا هنگام خوابوندن پانیا دیوونه نشم"""چون بعضی اوقات 45 دقیقه یا بیشتر زمان میبره"""تعداد فیلمهای آواره که جلدشون از دست یگانه دخترم جر خورده زیاد شده .......دیروز از شهر کتاب 2 تا جای سی دی گرفتم که بدبختها رو از آوارگی نجات بدم...کویت پانیا بود نمیدونین وسط آشغالا چی کار میکرد تا 12:30 شب که به زور بابای گرامیش خوابوندش همش میگفت بریم سی دی بازی2 (24)

ما هنوز درکف کادو نگرفتن و هستیم و همسری در کف پول خرج نکردن...ای روزگار چه سوزوندی دلم رو2 (12)
چشم امیدمان هم به 3 خرداد است که خیر سرمان سورپریز....سور پرایز....سوربرق.....سورشوک....سور ......شویم

سلام سلام قند عسل

دیشب تولد پانیا به خیر و خوشی برگزارشد و خلاص2 (19)2 (19)
کلی کادو گرفت و کلی جیغ و داد و هوار راه انداختHuh
کلی با دوستاش بازی کرد.............کلی مامانش رو حرص داد...........کلی دنبالش دویدم..........
ولی خیلی خوب بود...خدارو شکر

من هم برای جناب همسری به عنوان کادوی سالگرد ازدواج آیپاد 2 خریدم...دیگه اونم خرکیف شد اساسی2 (10)2 (10)
ولی از اونجایی که دیروز کلا درگیر کاراش بود هیچی به من کادو نداد2 (9)2 (9)
منم شب که انتظاراتم با دیوار بتونی مواجه شده بود.....کلی غصه خوردم2 (1)گناه داشتم دیگه مگه نه؟؟؟؟

 

سلام به بهترین ماه خدا

دوشنبه هفته پیش من و جناب همسری با مامان خوشگلم و فندق با قطار رفتیم به سمت مشهدSmile
پانیا کلا از جاهای کوچیک و در بسته اصلا خوشش نمیاد""نه اینکه ما خونمون 10000 متره2 (10)بچم عادت نداره""
ساعت 7 حرکتمون بود که همسری ساعت 6 تازه از سرکار برگشت خونه"""ایول این همه خونسردی"""تور اه با کلی دعا که به موقع برسیم به قطار گذشت......
اما بشنوید از اتفاقات داخل قطار:
بچم قطار ندیده بود تا رفتیم تو کوپه هوار هوار[تصویر: 3 (3).gif]هرچی هم فحش به زبون خودش بلد بود به من و باباش داد..........کلی گازوچنگ هم نوش کردم.....
بیچاره همسری که تا دوساعت خانم رو تو واگنها می چرخوند تا عادت کنه2 (23)....ازقضا بچه های یه مدرسه راهنمایی رو با همون قطار ما داشتن میبردن اردو.........این پانیا یک پدری ازمون درآورد ...بریم پیش بچه ها بریم پیش بچه ها...ای وای[تصویر: 3 (50).gif]مادر بشین اینا پسرن آخه یک کم خودت رو بگیر.....اصلا
اونا هم هی میومدن میرفتن براش به به میاوردن.......
فردا هم که رسیدیم مشهد و رفتیم هتل ...سر این چرخها که چمدون هارو میزارن توش ومی برن تو اتاقها.......چی کشیدم یا علی!!!!!مگه پدر صلواتی پایین میومد...........انگار بلندگو قورت داده هوار جیغ خودش رو میزد[تصویر: 3 (87).gif]
بعد معلوم شد بچم عاشق شده این کارا رو میکنه..........حالا اگه گفتین عاشق کی؟؟؟؟عاشق اون زنگ روی چرخهSmile
یک کم استراحت کردیم و رفتیم حرم........جاتون خالی .....یک نماز جماعتی زدیم به بدن که دیدم نفسمم داره ادای مارو در میاره.....نمیدونین چقدر حس قشنگی رو تجربه کردم....با دستای کوچیکش قنوت میگرفت ...یا وقتایی که سجده میرفت""""خدایا شکر""""
شب واسه شام یه دوستی دارم که مشهد زندگی میکنه و دوقلو داره ولی بچه هاش 6 ماهی از پانیا بزرگترن....قرار داشتم...اونم یه جایی رو پیشنهاد داد که زمین بازی برای بچه ها داره و ما راحت تر می تونیم شام بخوریم
پانیا مربی رو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه.....داد میزد خاله بیا خاله بشین....خاله شام بده....خاله آب بده............بیچاره2 (22)
فردا هم موقع برگشتن از مشهد بازهم تو قطار همون برنامه ها تکرار شد....

نتیجه اخلاقی این مسافرت::::
دختر ما یک کم احتیاج بیشتری به مواظبت داره.....زود عاشق میشه2 (8)

سلام سلام

سلام قند عسل
سال ۱۳۹۰ هم اومدو من سه ساله که نگهدار این فرشته هستم ...خدایا ممنون
خیلی وقته برای عسلم چیزی ننوشتم...ببخش که همه رو دارم خلاصه مینویسم
دوست دارم
اندر حکایت من و پانیا ..باید براتون بگم:

شکر خدا پروژه از شیرگیرون با موفقیت تمام شد2 (23)2 (23)
حالا اگه خدا بخواد بعد از تولد 2سالگی میریم برای راند دوم از پوشک گیرون که باید قیافه من رو تجسم کنین در حالی که روسری به سرم بستم و دارم هی فرش میشورم هی فرش می شورم2 (22)2 (22)
ولی اینم بگم با تمام سختی هاش ولی از اینکه می بینین یه فسقل چقدر خوب با مسائل کنار میاد و چقدر درک بالایی دارن کلی ذوق مرگ میشین2 (20)
اینکه زود خانم های مزدوح برن تو کارش خانم های مجرد هم دنبال بابای بچه بگردنBig GrinBig Grin
پانیا خانم خوب حرف میزنه....تا دلتون بخواد لوس تشریف دارن و به شدت بابایی هستن.....اینم از فواید دختر داشتن2 (24)

۲۱/۱/۹۰
ما دیشب رفتیم خانه مامان شوهر عزیز و کادوی خونه نویی شون رو دادیم به به چه عروسی 2 (23)2 (23)
یک سرویس قابلمه دسینی که خیلی خوشگل بود تا دیروز چند بار می خواستم2 (15)شم و خودم برش دارم 2 (10)ولی هی به خودم گفتم تو بهترش رو می خری گول این شیطون رو نخور....آدم باش و از این حرفا....

دیگه جناب همسری 3 روز رفتن ماموریت و من و فسقل تنهاییم.....بنده خدا دیشب میگفت خدا بهت صبر بده دیگه فقط خودتی.......
البته ما برای ناهار و شام از یک هفته قبل چترمان را بر پشت بام خانه مادرمان افکندیم اینکه آشپزخانه به مدت 3 روز کلا به جز صبحانه تعطیل می باشدBig GrinBig GrinBig Grin

دیشب کلی هم خودشیرینی کردم و دل پدرشوهرم رو بردم ناکجاآباد2 (11)2 (11)واینگونه بود که عروس خوبه کیه؟؟؟؟؟؟؟منم منم

۲۸/۱/۹۰

دخترم به تازگی کمربند مشکیش رو در کاراته گرفته و از اونجایی که استعداد ذاتی در هنرهای رزمی داره ....داره دوره کیوکوشین رو هم میگذرونه[تصویر: 4 (34).gif].....برای تمرین این فن هم یه دسته جاروبرقی مرده ه داریم که رو سر من بدبخت هی تمرین میکنه.....[تصویر: 4 (8).gif].....یه مدال هم در بوکس گرفته که دیگه تعریف نداره[تصویر: 4 (19).gif]
تعریف از بچم نباشه خیلی ماشالا اکتیوه...فقط مونده این بلا رو [تصویر: 4 (25).gif]سرم بیاره..

میبرمش پارک .موقع برگشتن انگار توهین به جد بزرگش کردم...هر تکه از روسری...عینک....کیف....دماغ.......دهن....موهام به یه سمتی کشیده میشن و با انصاف وقتی دست کم میاره از دندان هم استفاده میکنه......که البته این هم یه مزیتیست که من بهش توجه نداشتم و با روشن گری های همسرم بهش رسیدم و اونم اینکه بچمون با چنگ و دندان اموال و خواسته هاش رو حفظ میکنه[تصویر: 4 (30).gif] خداروشکر

اندر حکایات خودم:
دیروز ماشیم همسری رو برداشتم و رفتم دکتر....آی به غلط کردن افتادم[تصویر: 1%20(138).gif]....مگه جای پارک پیدا میشد؟؟؟؟بعدشم دقیقا زیر تاپلوی پارک ممنوع گذاشتم آخه دیرم شده بود...اصلا نفهمیدم دکتر چی گفت من چی گفتم2 (24)خیر سرم رفته بودم مشاور

دیگه اینکه
17 تولد پانیاست ولی متاسفانه مصادف شده با شهادت حضرت فاطمه2 (12)2 (12)...اینکه قرار بر این شد که 22 تولدش رو بگیریم که چی؟؟؟؟مصادف میشود با سالگرد ازدواج2 (2)2 (2)یعنی چی یعنی بیچاره آقای همسر......بیچاره2 (15)
حالا من که نه کادوی تولد و نه عیدی براش خریدم مجبورم جلوی فک و فامیا حسابی سنگ تموم بزارم و خودی نشون بدم2 (15)حالا به نظرتون چی بخرم که جلوی سر و همسر و مادر شوهر و .....................سربلند بیرون بیام؟


۳۰/۱/۹۰

فسقل خانم نمیدونم از کی شنیده و یاد گرفته ...از دیروز اگه یک بار صدام کنه و جوابش رو ندم داد میزنه"""""پونه خانم با شما صدام رو نمیــــــــــــــشنوی""":2 (24):عجبا آخه فسقل نخودچی این حرفا چیه؟؟؟؟؟؟
ما همچنان با خواب ظهر مشکل داریم....خانم به هیچ صراطی مستقیم نیست و تا یکی دو دسته از موهای من شهید نشن ول نمیکنه...بی انصاف انگار داره با دشمنش میجنگنه[تصویر: 1%20(43).gif]مادر جان من بیچاره به خاطر خودت میگم وقتی هم که می خوابه من داغونم [تصویر: 1%20(61).gif] ای وای

گهگاهی که یه روزنامه کیهان به زبونش خودش بهم فحش میده2 (26)

هرروز هم بچم به یه چیزی ارادت پیدا میکنه..........
یه روز کارتون.......یه روز حروف انگلیسی.........یه روز کمد لباسای من.....یه روز کابینت های آشپزخونه............یه روز دمپایی های دستشویی2 (8)دیدین برای هر سال یه اسم میزارن....ما هرروزمون اونحوریه.....فکر کنم امروز روز دمپایی های دستشویی باشه2 (1)

دیشب رفته بودیم خونه صمیمی ترین دوستم خاله شراره که اونم از قضا یه پسر داره که دو ماه از پانیا بزرگ تره و من عاشقشم "آبتین خاله"............وای من و شراره بیچاره شدیم از بس اینا [تصویر: 4 (14).gif] بودن...حالا بماند چقدر این وسط کتک هم خوردیم
سر یه توپ داشت جنگ میشد [تصویر: 4 (47).gif]هردو هم باهم جیغ میزدن و گریه میکردن..ای وای
تا اینکه بنده خدا عمو علی با ساز دهنی برای اینا آهنگ زد تا یک کم وضعیت سفید شد.[تصویر: 4 (32).gif]دستش درد نکنه.....بنده خدا:)
شب موقع اومدنبابا امیرگفت تا 24 ساعت صدای اینا تو کلم میمونه..ماشالا چقدر بلا شدن2 (15)هووووووووووووووووووورا

خاله برات چه کادوهای خوشگلی خریده بود دستش درد نکنه..........

 

دوست دارم

ملوس مامان

سلام ملوس مامان

خیلی وقته برات چیزی ننوشتم....................

تو این مدت اتفاقات خوب و بد زیادی برامون افتاد...............

اول از همه پدربزرگ بابا امیر به رحمت خدارفتنو ما یک هفته رفتیم ارومیه........

ولی به شما خیلی خوش گذشت....کلی با امیرمحمد و مارینا بازی کردی............اینقدر قشنگ با مارینا صحبت می کردی خانم گلم....

یکی از جمله هایی که دوست داشتم این بود"""مارینا،عسیـــــــــــــــــــسم،بیا ببلم.....حرف بزن""""

وای اون موقع بود که می خواستم همانند لقمه کره عسل بخورمتمارینا هم که تا تورومیدید از ته دل برات می خندید......با اینکه شما یک سال از مارینا بزرگتری ولی حس مادرانه ای بهش داشتی....قربون خدا برم که دخترکوچولوهای نازنازی از کودکی این حس و غریضه رو دارن.....

عاشق غزاله شده بودی.............همش زغاله زغاله...........

کلی با دائی رسول سربه سرهم میزاشتین.

یکی از اتفاقات خوبی که پیش اومد.....سالم رسیدن مامان فری و بابا خسرو وعمو سعید و مونا به تهران بود..........آخه اونا برای شرکت در مراسم بابا بزرگ با هواپیما میان ارومیه که هواپیماشون به خاطر نقص نمی تونه تو فرودگاه ارومیه بشینه و برمیگردن تهران که خدارو هزار هزار بار شکر سالم میشینن.............خدا خیلی به من رحم کرد...خدایا ممنونم

وقتی ما اومدیم تهران.........حال من خراب بود و رفتم دکتر برای مشاوره............دکتر هم بهم تأکید که نه با دعوا گفتن باید دارو مصرف کنم و شما هم نباید دیگه شیر مامان رو بخوری......خیلی سخت بود برام........ولی از فرداش شیر روزهات رو قطع کردم....از اونجایی که خیلی بچه تمیزی هستی با زدن زردچوبه تا حدودی مشکلم حل شد ولی برای خواب ظهرات خیلی با هم درگیر بودیم.....تو این حین مامان فری هم رفتن کیش و ما تنها شدیم ولی با توکل به خدای مهربون تونستیم صبورانه با این قضیه کنار بیایم................وای خانم خوشگله چقدر مامان رو زدی....موهام رو کشیدی ......من بهت حق می دادم خیلی برات سخت بود ...........ولی شبا هنوز پابرجا بود تا یک هفته گذشت........رفتم داروخانه از این داروهایی که برای نخوردن ناخن توی بازار هست خریدم و زدم و چون مزه خیلی خیلی بدی میده دیگه شبها هم نخوردی....بماند که چه ها کشیدیم ولی بازم صبر جواب داد..............هنوز دوست داری ولی نمی خوری.........دلت براش خیلی تنگ میشه ولی

مامان فری از کیش کلی برات سوغات آوردن...................

رفتیم خونه خاله ژیلا.......وای خاله کلی ماساژت دادن و کلی کیف کردی خانم گل...............با مهدی کلی بازی کردی خانم گل

ببخش م رو همه چیز رو خلاصه برات تعریف کردم...................

دوست دارم  خوشگلم 

قند عسلم

سلام یکی یکدونه مامان

ببخشید خیلی وقته که نمیتونم برات چیزی بنویسم .....از بس بلا شدی عزیزم

به نقاشی کردن خیلی علاقه نشون میدی......همه جور استعداد هم داری مادرجان

تنها چیزی که داره نگرانم میکنه...وابستگی شدیدیه که بهم پیدا کردی......

۴شنبه شب رفتیم خونه خاله شراره اینا....نمیدونی چقدر خوشگل با آبتین بازی کردین

منو خاله شراره خیلی خوشحال شدیم......قربونتون برم که بزرگ شدین و همدیگررو دوست دارین

مامانی

تو صحبت کردن که خیلی پیشرفت کردی..........

دوست دارم

مهربون راه دورم

آخ که چقدر دلم برات تنگ شده....علی بابای عزیزم

آخ که چقدر بی معرفتم ........از عید نیومدم خونت بهت سربزنم.....ولی یادتم خیلی یادتم

چقدر عاشق غذای نذری بودی.......چقدر امام حسین رو دوست داشتی

میومدیم دنبالت تا بریم همگی عذاداری

این سومین سالیه که تو نیستی و ماهم دلتنگ تو نازنینم

دوست دارم.........دوست دارم

خدایا روح بابابزرگ من رو آروم در پناه خودت حفظ کن.........

فاتحه

عزیز دلم

سلام خوشگلم

مامان هزار ماشا..تو حرف زدن خیلی پیشرفت داری........از این بابت مثل خودمی پرحرف پرحرف

هر بلایی که سر مامانی فری آوردم قراره که شما سرم بیاری....آخه من خیلی شیطون بودم ولی بابا امیر اینجوری که مامانی شیرین میگن خیلی بچه سربراهی بوده و درس خون و آروم............

آخه چه معنی داره بچه مامانش رو اذیت نکنه....

خدا به خیر بگذرونه.....

اما اندر اتفاقات این چند روز::::::

شما به شدت یبوست شده بودی که حتی از مقعد کوجولوت خون هم اومد که من و بابا امیر خیلی ناراحت شدیمطوری درد داشتی که گریه میکردی و انگشت من و بابا امیر رو ول نمیکردی...آخ بمیرم برات نازگلممن حدس میزنم داری دندون در میاری چون همیشه شما یبوست میشی....هرچی بود خداروشکر تموم شد...حالا هرروز بهت سوپ و کره و روغن زیتون میدم مامان جونم

شعر یه توپ دارم رو یاد گرفتی و باهم می خونیم:

یه توپ دارم  قیلقیلیه

سرخ و سفید و آبیییییییه

میزنم زمین هوا کنه

نمیدونی تا کجااااااا بره

من این توپ رو نداشتم

مشقامو خوب نبشتم

بابام به من عیییییدی داده

یه توپ قیلقیلیه

 

چند بار برات happy brithday to you رو خوندم و شما هم با لحجه خیلی شیرینی میگی.....اینکه علیرغم میل باطنیم تصمیم گرفتم باهات انگلیسی کار کنم...کلی کارت و کتاب و پازل هم برات خریدم

 

پانیا...........دوست دارم

دخمل ناز من

سلام نفسم....قربونت برم

پانیا خانم حسابی شیرین زبون شدی.....

خیلی محتاطی و من این خصلتت رو خیلی دوست دارم.......

تا بهت میگم مامان الو (گوشی تلفن)رو بیار زودی برام  میاری وای کلی کیف میکنم.......

حسابی بلدی خودت رو چطوری تو دل همه جا کنی بلاچه مامان.........

شعرهایی که پانیا می خونه:

تاب تاب...عبببباسی.........منو نیدازی

اگه بنداز.....بگل بابا بیدازی.......کیار مامان بیدازی

 

 من میگم سلام به روی میگه ماهت ...

من میگم به چشمون میگه سیاهت...

 

من میگم:تولد پانیا جونه میگه:::ماشا..

من میگم:پانیا جونم تو سالنه میگه:::ماشا..

من میگم:منتظر بابا امیرجونه میگه:::ماشا..

 

قشنگ دیگه جمله میگی.....وبه پیرامونت خیلی دقت میکنی

عاشق کبابی مادرجان

تازگی ها یک کمکی شیر پاستوریزه می خوری و دل من رو شاد میکنی عسلم

میدونی وقتی به اسم کوچیک صدام میکنی کلی ذوق میکنم...برای همین وقتی کارت گیره داد میزنی

پونه جونم......پونه خوشگله همون موقع س که باید بیان من رو از زمین جمع کنن

چهار شنبه...خاله شراره و عمو علی و آبتین اومدن خونمون و با آبتین کلی بازی کردی....آبتین خیلی بزرگ شده مامان جون....من و خاله شراره کلی ذوق میکردیم شماها باهم بازی میکنین

دوست دارم دوست دارم دوست دارم

اینم چند تا عکس که توی سرزمین عجایب ازت انداختیم...البته مال چند وقت پیشه make animated gif
Make animated gif